تبليغاتX
mani
mani

 

 

اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:43  توسط parisa | 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش

جشن بگيري ...

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر

مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي

دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون

بگه : ديگه نمي خوامت ...

خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني ...

خيلي سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ، اما

يه دفعه اشک از چشات جاري بشه ...

خيلي سخته که وقتي که رفتي تا با پول تو جيبي چند ماهت براي

تولدش کادو بخري با يکي ديگه ببينيش ...

خيلي سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشي حرفش

يه (( ن )) کم داشته ...

خيلي سخته که کسي که تموم زندگيت رو به پاش ريختي ،

با بي رحمي تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه دوست ندارم ...

خيلي سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگي کني ، اما وقتي فهميد

عاشقشي بره و پشت سرشم نگاه نکنه ...

خيلي سخته که دلت رو به کسي خوش کني که

يه دلخوشي ديگه داره ...

خيلي سخته که وقتي بعد از کلي کلنجار رفتن با خودت ، مي ري که

حرف دلتو بهش بگي ، با يه معذرت خواهي کوچيک بگه :

فعلاً سرم شلوغه ...

خيلي سخته که هميشه مجبور باشي سخت ترين چيزها رو

تحمل کني ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:7  توسط parisa | 
 

 

تو سایه بون عشق تو

میشه نشست وتازه شد

با عشق تو، تو این هوا

نفس کشید و زنده شد

با تو میشه دنیا رو داشت

از بی کسی پروا نداشت

مگه میشه تو رو نداشت

سر به خوشبختی گذاشت؟؟؟؟؟؟؟؟

تو باغ رنگی نگات

میشه گل و ستاره کاشت

با این همه دل بستگی

چطور میشه دوستت نداشت؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟تقدیم به مانی عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 15:36  توسط parisa | 


مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را
به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
تو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفتي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي کمی عجيبست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پرسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديدی و رفتي
دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارین را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني كه من آن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 2:24  توسط parisa | 

کاش میدانستی، بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز
خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت
هر چه باشد، بلد راه تویی
ما یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت
:
مرحمت کم نشود
گویا با من بنشسته دگر کاری نیست
جای ماندن چون دگر نیست، از اینجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم
:
نذر دیدار قبول افتاده است
و تپش های دلم را گفتم
:
اندکی آهسته، آبرویم نبری
عقل، شرمنده به آرامی گفت
:
راه را گم نکنیم
!!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس
نگران هیچ مباش.

سفر منزل دوست، کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
وه چه رویای قشنگی دیدم
خواب، ای موهبت خالق پاک
خواب را دریابم
که تو در خواب، مرا خواهی خواست
که تو در خواب، مرا خواهی خواند
و تو در خواب، به من خواهی گفت
:
تو به دیدارمن آ ...
آه، کاش میدانستی
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم
پلک دل باز پرید
خواب را دریابم
من به میهمانی دیدار تو می اندیشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 1:32  توسط parisa | 

 

 

عشق نمي پرسه که تو کي هستي؟

عشق فقط ميگه تو مال مني...

عشق نمي پرسه که اهل کجايي ؟

فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني...

عشق نمي پرسه که چي کار مي کني؟

فقط ميگه باعث ميشي قلب من به ضربان بيفته...

عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟

فقط ميگه هميشه با مني...

عشق نمي پرسه که دوستم داري؟

فقط ميگه دوستت دارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:54  توسط parisa | 

خدایا مرا به ... برسان

کجا بــودی وقتی برات شکستـم             یخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم

کجــا بـودی وقتــی غریبــی و درد            داشت مـن تنها رو دیوونه میـــکـرد

کجــا بودی وقتی کنـار عکســـات            شبا نشستم به هوای چشمـــات

کجا بــودی ببینی مــن میســـوزم            عیــن چشــات سیـاهه رنـگ روزم

ســـرزنشــــای مردمـــو شنیـــدم            هــر چــی که باورت نمیشه دیـدم

کنـــایه هــاشونــو به جون خریدم            نبــود ستــاره ام شبـا گریه چیـدم

کجا بودی وقتی اشکــام میریخت           خون جای گریه از چشام میـریخت

کجـــا بودی وقتـــی آبـــروم مـــرد           امــا به خـاطر چشات قسم خـورد

کجـــا بودی وقتی که پرپر شـــدم           سوختم و از غمت خاکستر شدم

                               خنده واسه همیشه از لبـام رفت

                          رسیدن از مرمر رویــاهـــــام رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:32  توسط parisa | 

گفت : می خواهم برات یه یادگاری بنویسم ، گفتم : کجا ؟

گفت : رو قلبت ، گفتم مگه میتونی ؟

گفت : آره سخت نیست آسونه ، گفتم باشه ، بنویس تا همیشه یادگاری بمونه ،

 یه خنجر برداشت ......... گفتم بنویس دیگه چرا معطلی ،

خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت دوست دارم دیوونه ،

اون رفته خیلی وقته ، کجا ؟ نمیدونم ، اما هنوزم زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده ،

 دوست دارم دیوونه..

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:30  توسط parisa | 

ابتداي عشق ، يك نگاه است و انتهاي آن جاودانگي ،عشق بارانيست بي امان كه از آسمان مي بارد تا كشتزارهاي الهي را متبرك سازد .

عشق چيزي نمي دهد مگر همه وجود خويش را و چيزس نمي گيرد مگر از دستان خود

عشق هرگز جوياي تملك نيست و هرگز به تملك در نم آيد . عشق براي خود بسنده است . عشق بي نياز است

عشق شما را با رازهاي دلتان آشنا مي سازد تا به پاره اي از قلب بزرگ زندگي بدل شويد

عشق واژه اي است از جنس نور كه دستي از جنس نور آنرا بر صفحه اي از جنس نور نوشته است   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:11  توسط parisa | 
بر او ببخشائيد بر او كه گاه گاه پيوند دردناك وجودش را با آبهاي راكدو حفره هاي خالي از ياد مي برد و ابلهانه مي پندارد كه حق زيستن دارد بر او ببخشائيد بر خشم بي تفاوت يك تصوير كه آرزوي دور دست تحرك در ديدگان كاغذي اش آب مي شود بر او ببخشائيد بر او كه در سراسر تابوتش جريان سرخ ماه گذر دارد و عطرهاي منقلب شب خواب هزار ساله اندامش را آشفته مي كند بر او ببخشائيد بر او كه از درون متلاشيست اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد و گيسوان بيهوده اش نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد اي ساكنان سرزمين ساده خوشبختي اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران بر او ببخشائيد زيرا كه مسحور است زيرا كه ريشه هاي هستي بار آور شما در خاكهاي غربت او نقاب مي زند يا قلب زود باور او را با ضربه هاي موزي حسرت در كنج سينه اش متورم مي سازند
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:5  توسط parisa | 
نکن دخترک

به هیچ کس راز دل نگو دخترک

به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو

به هیچ کس نگو که عاشقش شدی

نه، نه ،نگو

نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن

به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش

به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند

به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش

به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش

به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو

به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است

به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است

به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است

شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را

نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند

آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود

یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود

دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن

 

پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 14:54  توسط parisa | 

کسی برای من وتو دلش نسوخت دستامون از هم جدا دستهای سرد کسی برای آخر قصه ی ما واسه مرگ عشقمون گریه نکرد اشگ عاشق دیدنی نیست همه حرفا گفتنی نیست رفتی اما عشقت هرگز دیگه از یاد رفتنی نیست گاهی وقتاست که سکوت مثل یک عشق یک غصه دوست داشتنی گاهی وقتاست که نگاه که بیشتر از هزار تا حرف گفتنی کار تو اشک منو شمردن دل و پس گرفتن و سپردن کار من همیشه از تو گفتن دل من محکوم به شکستن گفتی بگو عاشق و بیمار کیستی من عاشق توأم تو بگو یار کیستی ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 19:3  توسط parisa | 
جزیره
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:34  توسط parisa | 

من همون جزیره بودم خاکی وصمیمی و گرم واسه عشق بازی موجا قامتم یک بستر نرم یک عزیز دوردونه بودم پیش چشم خیس موجا یک نگین سبز خالص روی انگشتر دریا تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی غصه های عاشقی وتو وجودم جا گذاشتی زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیروروشود برای داشتن عشقت همه جونم ارزو شود تا نفس کشیدی انگار نفسم بورید تو سینه ابرو باد و دریا گفتند حس عاشقی همین اومدی تو سر نوشتم بیبهنه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو دلم گذاشتی رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا من ودل امّا نشستیم چشم به راهت لب دریا دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره امّا به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغت و می گیره می رسه روزی که دیگه غرق دریا میشه خونم امّا تو دریای عشقت باز یک گوشی میمونم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:26  توسط parisa | 

 

 

میگویند که آفتاب ، بي اندازه زيبا و منظره گلهايي که در کنار رودخانه بر روي آب ريخته اند ، بسيار دلاويز است و پروازبا شکوه پرندگان بسيار تماشائي

میگویند که شبها روشنائي دلکشي چهره آسمان را مي آرايد بر روي دريايي که امواجش روح را به اهتزاز مي آورد . و کشتي ها با بادبانهاي سپيد مي خرامند

میگویند که رنگ گلها از عطر آنها هم دلپذيرتر و روح پذيرتر است

میگویند دره ها کوه ها چمن ها و بيشه ها وبه ويژه سحرگاهان بقدري لطيف و دلکش است که انسان در برابر اين همه عظمت به زانو در مي آيد .

اما من نه آن دريا را که ولوله امواجش بگوشم ميرسد ميتوانم ديدي و نه آن گلهاي رنگارنگ را نه آسمان را نه آفتاب نه درختان و نه آن پرندگان رنگين پر و بال را و نه روشنائي صبح را و از نديدن آنها هم غمگين نيستم

خدايا ! من نديدن هيچ يک از لطائف اين جهان گذران را آرزو نميکنم ، اما اي کاش يکبار ، فقط يکبار ، روي مادرم را ميديدم !

هيچ فكر نمي كردم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:48  توسط parisa | 

 

 

 

خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟

بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري

خدا جون ميگن تو خوبي ، مثل مادرا مي موني

اگه راست ميگن ببينم عشق من کجاست ميدوني؟

خدا جون ميشه يه کاري بکني به خاطر من؟

من مي خوام که زود بميرم آخه سخته زنده موندن

من که تقصيري نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

خدا جون تو تنها هستي ميدوني تنهايي سخته

زنده بودن يا مردن من واسه اون فرقي نداره

اون مي خواد که من نباشم، باشه ،اشکالي نداره

خدا جون مي خوام بميرم تا بشم هميشه راحت

ولي عمر اون زياد شه حتي واسه يه ساعت

خدا جون ميشه تو امشب منو تو بغل بگيري؟

بگي آروم توي گوشم ديگه وقتشه بميري

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 20:40  توسط parisa |